გაუმარჯოს საქართველოს
در دلم شوق گرجستان است - გულში არის საქართველოს სიყვარული
سه شنبه 8 تیر 1395 ساعت 09:48 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست IranianGeorgians | ( نظرات )
მე ვინა ვარ კახეტიდან ჩამოსული .
ქვეყანაში ომის ძალით შამოსული .
ოთხას წელში წესები მაქვს შანახული .
დედა ენა გულითა მაქ ს შანარჩული .
დედამიწაზე არა მაქ ს მე მამული .
წინაპრების მამული ქარწაღებული .
ფერეიდანში ვართ ახლა დასახლებული .
ჯერჯერობით ჩვენი ენა კი ქართუოი .
ამაყი ვარ ისევ. და გახარებული
სანა ფესვი არამაქვს მე დაკარგული .
ჩვენი დამონება არის დროგასული .
ერთიანებაზე ვართ ისევ ვალდებული .
ისეთ პოეტი არავარ დანიშნული.
მაპატიეთ ამდენი ვიცი ქართული .
გულში არის საქართველოს სიყვარული .
მარტო მინდა დადუმდეს ციტა ას გული

ჰუშანგ ბათავანი 2015


من گرجی ام
به سال هزار شاه ایران زمین
که او را مرشد بخواندند پیران دین
براند لشکرش سوی ان سرزمین
که بودش به قفقاز همچون نگین

چنان سبزه زار و چنان پر درخت
دوقسمت بود از کارتلی تا به کخت
همان خاک ابا واجداد من
که دارم سخن زان در این انجمن

سپاهی که با صد هزاران سوار
بپرداخت با پنج هزار کارزار
سراسر بکشتند انها یلان را ز کین
ز پیر و جوان یا امیر و امین

تصرف چنین کرده شه خاک را
به اتش کشید کشته و تاک را

صدوبیست هزار کودک و پیر و زن
که بودند رعیت و یا اهل فن
گرفته اسیر او و کرده روان
سوی پایتختش همان اصفهان

زنانی بلند قد و رعنا ولی با وقار
به ناچار گشتند تسلیم این روزگار
همه صاحب خانه و دشت و باغ
که هرگز نگیرند دیگر ز انها سراغ

نه نعش عزیزان کردند به خاک
نه فرصت که انها کنند سینه چاک
به ناچار هریک در اندیشه ای!
که ایا ز گرجی بماند ریشه ای؟

هر ان مادری صاحب بچه بود
و او را به پشت خودش بسته بود
نباید قدم سست می کرد دگر
که می امد او را عدو پشت سر
جایی فرزند ز مادر همان
که بر خاک بود و به زیر سمان

چه گویم ز رفتار این ناکسین !
به کشور گشایان دل اهنین

زمانی غم دوری از خانه بود
گهی یاد شادی کاشانه بود
همه سر به زیردر سکوتی عظیم
گهی گریه و اشک چشم یتیم

کهن سال مردان ز داغ پسر
جوان دختران از فراغ پدر
زنان بیوه و کودکان یتیم
بنالند و خوانند که بی دولتیم

یکی از گذرگاه بالای کوه
بینداخت خود را به پایین کوه
وان دیگری رود پر اب دید
ز داغ اسارت به قعرش پرید

رسید کاروان اسیران به رشت
پس از انکه از کوه ودشتها گذشت
جدا شد گروهی از ان کاروان
شدند با سپاه راهی اصفهان

پراکنده شد کاروان بعد از ان
گروهی ماندند گیلان و مازندران
گروهی دگر راه دیگر گرفت
که این زندگی باید از سر گرفت

چنین شد که اکنون من اینجا زی ام
تو را گفتم این تا بدانی کی ام

هوشنگ باتوانی ١٣٨۵
نویسنده کتابِ مکالمه گرجی به فارسی برای مسافرت


برچسب‌ها: گرجیان ایران ,

 
ავტორები
فریدونشهر در شبکه های اجتماعی